تبلیغات
سرود عشق - دختری بود از اهالی بریتانیا
 
 
دختری بود از اهالی بریتانیا
نظرت چیه؟ |

دختری بود از اهالی بریتانیا که در شهر لندن سکونت داشت. این دختر در آغاز جوانی‌اش قرار داشت که پدرش به او گفت:«تو الان می‌توانی بر خودت تکیه کنی». (ای برادرانم! بنگرید به این جدایی و این شهرنشینی‌های بی‌ارزش و این‌که هیچ مسئولیتی در قبال عزیزترین مردم خودشان نمی‌پذیرند.


بالفعل این دختر بی‌هدف به راه افتاد. او به دنبال کسی بود که شریک زندگی‌اش شود. او دنبال پسری بود، هر پسری که می‌دید تا با او چند روزی روابط دوستانه برقرار کند، نه برای عشق و شهوت، آن‌گونه که خود دختر ذکر می‌کند
او فقط پناه‌گاهی می‌خواست که تا به آن پناه برد و پشتیبانی می‌خواست که به آن تکیه کند و سینه‌ی مهربانی که آرزوها و دردهایش را احساس کند ولی در سرزمینی مانند بریتانیا چنین چیزی بسیار بعید است

نکته‌ی مهم در این ماجرا این است که این دختر پس از چندین سال که از دوستی به دوست پسری دیگر جا به جا می‌شد، از این عده سه فرزند به دنیا آورده بود که دو دختر و یک پسر بودند و پس از مدت زمانی که با آن‌ها گذرانده بود دیگر هیچ رغبتی به زندگی نداشت و دنیا با همه‌ی وسعتش برای او تنگ شده بود. زیادی غم‌ها و رنج‌هایش او را به فکر کردن برای خودکشی وادار می‌کرد، چون او هیچ مسکنی و حتی غذایی که برای فرزندانش کافی باشد نمی‌یافت؛ و این در حالی بود که حکومت بریتانیا برای افرادی در وضعیت او مستمری‌های ماهانه اختصاص داده بود ولی این مستمری‌ها برای او و فرزندانش کافی نبود. به همین دلیل این مادر بیچاره تصمیم گرفت به کلیسا برود تا شاید آنچه را می‌جوید در آنجا بیابد. هنگامی که به کلیسا رفت و ماجرای خود را برای آن‌ها بازگو کرد، کشیش‌ها فقط به دعا کردن و نماز برای او بسنده کردند. او بازگشت و اقدام به خودکشی کرد. او با خود اکسید آرسنیک که بسیار سمّی نیز بود، حمل می‌کرد. به کوچه‌ی ساختمانی رفت که غالباً کسی به آن نزدیک نمی‌شد و می‌خواست آن را بنوشد که در همین لحظه جوانی از کنار او گذر کرد و متوجه شد که او می‌خواهد خودکشی کند. به سرعت تصمیم گرفت که او را از این فکر بازدارد. این جوان مسلمانی عربی بود.

در آن لحظه دختر، سخن جوان مسلمان را قبول کرد و شیشه‌ی محتوی اکسید آرسنیک را به زمین انداخت. پس از آن جوان دختر را برای شام به خانه‌اش دعوت کرد ولی او به شدت امتناع ورزید و گفت:«از من چه می‌خواهی؟ آیا می‌خواهی کاری را که دیگر جوانان انجام می‌دهند با من انجام بدهی؟».

ولی جوان به نرمی در جواب او گفت:..............

 

 «نه، خواهرم. دین من مرا از ارتکاب گناهان و انجام دادن فواحش بازمی‌دارد». و بعد از این‌که داستان [علت خودکشی] او را فهمید، تصمیم گرفت تا بر دعوت او برای شام اصرار ورزد.

دختر پس از این‌که آسوده خاطر شد و نسبت به او اطمینان حاصل کرد، دعوت وی را پذیرفت. پس از این‌که برای آوردن فرزندانش از او کسب اجازه کرد با او به خانه‌اش رفت. بعد از خوردن غذا جوان از او خواست که در مورد زندگی‌اش مفصلاً با او صحبت کند.

دختر خجالت‌زده شده و گریان به وی گفت که او تنها کسی نیست که دچار این مشکلات شده است، ولی او به عکس بسیاری از دختران دیگر قادر به تحمل آن‌ها نبوده است. به صورت اجمالی از سختی‌ها، عذاب وجدان‌ها و از راضی نبودنش نسبت به این آزادی تباه کننده زندگی سخن به میان آورد و در خلاصه‌ی سخنان خود ذکر کرد که فرزندانش هر یک گل باغی دیگر هستند. (العیاذ بالله)

در پایان جوان مسلمان توانست تا برای او راه نجات و سعادت دائمی را شرح دهد که فقط در دین مبین اسلام است و در غیر آن یافت نمی‌شود. دختر خوشحال شد و با گریه گفت:«چگونه ممکن است که مسلمان شوم در حالی که این‌گونه آلوده به گناه هستم؟».

جوان به او پاسخ داد:«هر گناهی با توبه‌ی نصوح و خالصانه به نیکی تبدیل می‌شود و خداوند اجر تو را دو بار به تو عطا می‌کند».

دختر جوان از این رخداد نیکو و این سرانجام زیبا بسیار خوشحال شد. او همراه با جوان مسلمان به محلّه‌ای رفت که اغلب ساکنان آن مسلمان بودند و با آن‌ها آشنا شد. لباس زیبای اسلام (حجاب) را به تن کرد. او با مرد انگلیسی مسلمانی که به دنبال همسری مسلمان و اهل انگلستان بود، ازدواج کرد و زندگی‌اش پس از شکست روحی به سعادتی که حد و مرزی نداشت و به زندگی‌ای پر از سازگاری، عشق و محبت تبدیل گشت.

 

 



مرتبط با : تازه مسلمانان
نویسنده : mostafa sa
تاریخ : سه شنبه 19 شهریور 1392
زمان : 10:22 ب.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
jeneBliler.jimdo.com سه شنبه 24 مرداد 1396 10:11 ق.ظ
Having read this I believed it was rather enlightening.
I appreciate you finding the time and effort to put this information together.
I once again find myself spending a lot of time both reading and commenting.

But so what, it was still worth it!
How do you get rid of Achilles tendonitis? دوشنبه 16 مرداد 1396 02:59 ق.ظ
I feel that is among the such a lot significant info for me.
And i'm happy reading your article. However should commentary on some general issues, The web site taste is
great, the articles is really great : D. Just right process, cheers
Foot Problems دوشنبه 9 مرداد 1396 02:48 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here different page and thought I may as well check things out.
I like what I see so now i'm following you. Look forward to going over your web page
repeatedly.
http://yukikirschman.exteen.com یکشنبه 8 مرداد 1396 08:28 ب.ظ
Good day! Do you use Twitter? I'd like to follow you
if that would be okay. I'm absolutely enjoying your blog and look forward to new updates.
How do you get taller in a day? جمعه 6 مرداد 1396 05:36 ب.ظ
Heya are using Wordpress for your site platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and create my own. Do you require any html
coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
lorenabautz.blogas.lt پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:10 ب.ظ
Wow, superb blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your site
is fantastic, as well as the content!
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:30 ق.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice while you
amend your web site, how can i subscribe for a blog web site?
The account aided me a acceptable deal. I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided bright clear idea
BHW دوشنبه 21 فروردین 1396 04:26 ق.ظ
Normally I do not learn post on blogs, however I would
like to say that this write-up very pressured me to try and do it!
Your writing taste has been amazed me. Thank you, very great article.
مرتضی زاده چهارشنبه 10 مهر 1392 07:59 ب.ظ
سلام وبلاگ طبیب دل به سایت شخصی علی محمد مرتضی زاده با طراحی زیبا و حرفه ای تبدیل شد . منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستم . اگر مایل به تبادل لینک هستید در قسمت نظرات سایت مشخص نمایید .
با تشکر
www.mortezazade.ir
بنده ی گناهکار سه شنبه 2 مهر 1392 09:56 ب.ظ
سلام وبلاگ جالبی داری اگه میشه داستان های بیشتری رو توی وبلاگت بذار یه چیز دیگه سرودی که روی وبلاگته تیک داره قطع و وصل میشه باتشکر از برادر مصطفی ساعدی
mostafa sa پاسخ داد:
چشم حتما ممنون که به وبلاگ خودت سر زدی از این نظرها بیشتر بده باتشکر ......
احمد چهارشنبه 27 شهریور 1392 06:23 ب.ظ
مصطفی جام سایت خیلی قشنگ و با حالی داری فقط یه پیشنهاد داشتم این که اگه تونستی تو سایتت سرود های اسلامی بیشتری و از خواننده های بیشتری البته به سبک ماهر زین و سامی یوسف بذاری امید این میره که شاهد حذف آهنگ های مستهجن از جامعه اسلامی باشیم و آهنگ های اسلامی بیاند و جای اونا رو بگیرند ( انشا الله)

اجرت با خدا
جزاک الله خیرا
عبدالحمید تعالی خواف چهارشنبه 20 شهریور 1392 12:18 ب.ظ
سلام علیکم
بنده لوگوی وبلاگ شما را در سایت و وبلاگ هایم قرار دادم شما هم لطف کنید وکد لوگوی وبلاگ ها و وب سایت بنده را که در وبلاگم موجود هست در وبلاگتان قرار دهید.ممنون
التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
:: و این گونه بود که ژاپن , ژاپن شد ...
:: نامه ی خودم
:: داستان زن و بادمجان!
:: قضاوت
:: طَلحةُ بنُ البَرّاء، بارزترین نمونه دوستداری رسول و نیكویی به پدر و مادر
:: شادی مرد فقیر
:: محمد علی کلی دخترش را اینگونه به حجاب وا داشت
:: ملاله یوسف زی دختر پاکستانی برنده صلح نوبل شد
:: سرود جدید و زیبای فرهاد اکبر خواننده ی افغانی .....توبه .........
:: مشاهیر خواف:میرعبدالرحمن خوافی خراسانی
:: روحی فداک یا رسول الله ///////شعر زیبای جناب آقای بشیر احمد فیروزی .....
:: داستان شیطان و نمازگذار
:: 30 سال استغفار به خاطر گفتن یك الحمد لله
:: ازدواج‌‌ جنجالی پسر مسلمان و دختر یهودی
:: حجاب .....


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ